YASAMAN145@YAHOO.COM![]()
بهونه ای فقط برای دوستی من و تو
YASAMAN145@YAHOO.COM![]()


اونی که سفید پوشیده



علیش:

ساسی:


نظر فراموش نشه ها !!!!!!!!!
اسرار 90 روزه دختر جني [داستانهاي ترسناک] در زير گفتگويي را كه با اون شده رو براتون گذاشتم بخونيد حتماً نظر هم بدين: *با اين انرژي كه به تو مي دادند چه كار مي كردي ؟ *پدرت چندساله فوت شده ؟ *جن هايي كه با آنها ارتباط داري چند نفرنند ؟ *از كدومشون بيشتر خوشت مياد ؟ يك روز داشتم چاي مي خوردم كه ديدم يك زني دارد از حياط به طرف در اتاق مي ايد . رفتم در را بستم چون احساس مي كردم براي اذيت كردن زينب مي ايد وقتي كه در را بستم براي اين كه تلافي كند هر چي آشغال بود ، ديدم از بالا به داخل چايي من مي ريزد . زينب به من گفت : من يك دختر باردار سياه مي بينم كه تو خانه خواهرم از اين اتاق به آن اتاق مي رود . و حالا خود زينب در ادامه گفته هاي مادرش مي گويد : جالب اينجاست كه وقتي مامانم با آنها لج مي كند و به روي زمين آب جوش مي ريزد ، كف پاي من مي سوزد و حالت تشنج به من دست مي دهد . خوب عزيزان اين يك سرگذشت از يك دختر ساكن تهران بود كه براتون نوشتم اميدوارم كه حال كرده باشيد .
دختري 19 ساله به نام زينب با جن ها در ارتباط است او مي گويد كه بعد از چندي اين جن ها باعث آزار و اذيت او و مادرش شده اند .
خانه آنها در يكي از محله هاي جنوب تهران است . و حالا گفتگوي زينب را بشنويد:
*از كي با اين موجودات در ارتباطي :
**از سه ماه پيش
*آيا دوران كودكي جن ها را ديده بودي يا از چيزي مي ترسيدي ؟
**من در كودكي نه جن ديدم و نه از چيزي مي ترسيدم ، من حتي در تاريكي براي گربه قبلي ام غذا مي بردم حتي از تاريكي هم نمي ترسيدم .
*نظر پدر و مادرت در مورد جن ها چيست ؟
**من پدر ندارم و مادرم هم از آنها نمي ترسد ، بلكه از آنها بدش مي آيد و مدام به آنها نفرين مي كند كه در آن موقع آنها من را اذيت مي كنند .
*گربه را از كجا پيدا كردي و چند سال آن را داري ؟
**يك گربه ماده 3 سال پيش آمد در بالكن خونه ما و گربه ام را به دنيا آورد . جالب اين جا بود كه گربه ها هميشه 5 الي 6 بچه به دنيا مي آورند ، ولي اين گربه مادر همين يك گربه را به دنيا آورد . و بعد از دو روز ديگه مادر گربه ام نيامد .
*چه جوري به اين گربه انس گرفتي ؟
**چون مادر گربه نيامد من به مراقبت از او پرداختم . او تا حدي به من انس گرفته بود كه بعضي مواقع احساس مي كردم به من مي گويد ، مامان! تمام رفتارهايش مانند يك انسان بود . گربه ام حتي من را مي بوسيد .
*گربه نر بود يا ماده ؟
**من اسمش را نيلو گذاشته بودم ولي بعد از مردنش دامپزشكي كه برده بوديم ، جنسيت او را نر اعلام كرد .
از كي جن ها رو زياد مي بيني ؟
آن شب خوابم نمي برد ، ساعت نزديك 4:30 صبح بود به خاطر همين با گربه ام رفتم دم در خانه مان و نيلو (گربه ام) رفت تو كوچه كه يكدفعه ديدم با يك گربه سياه كه پدر نيلو (گربه ام) بود و بارها ديده بودمش ، داشت دعوا مي كرد . اول به خيالم يك دعواي ساده بود ، ولي گربه سياه در تاريكي كوچه تبديل به يك آدم سياهپوش شد كه عينك دودي زده بود و موهايش عين پلاستيك مي ماند و وقتي داشت مي آمد طرف خانه ما ، من در را بستم و او غيب شد از اين ماجرا به بعد و بعد از مردن گربه ام آنها را زياد مي ديدم .
*چگونه آنها را مي بيني ؟
**آنها با من كاري نداشتن ولي هر زمان مادرم با من يا بدون من ميرفت پيش جن گير و دعا نويس آنها مرا كتك مي زدند ( با اشاره به در آشپزخانه ) مي گويد : حتي يك دفعه از همين در تا انتهاي آشپزخانه پاي من را گرفتند و كشيدند .
*گربه ات چه طوري مرد ؟
**يك روز وقتي من و مادرم از بيرون آمديم خانه ديديم كه نيلو وسط حياط افتاده ، طوري كه انگار سرش زير پاي يك نفر له شده بود وقتي او را به دامپزشكي پيش دكتر خيرخواه برديم او هم نتوانست چگونگي مرگش را تشخيص دهد و فقط گفت خفگي است .
*از كجا فهميدي كساني كه با آنها در ارتباطي جن هستند ؟ آيا قبلا جن ديده بودي ؟
**نه من جن نديده بودم از آنجاييكه آنها غيب مي شدند و شكل واقعي خود را در خواب به من نشان مي دادند . آنها در بيداري به شكل انسانهايي عجيب با پوششي عجيب خودشان را به من نشان مي دادند ولي در خوابم به شكل واقعي مي آمدند ، آنها داراي شاخهاي خاكستري – چشمان قرمز و پوستي كلفت و براق هستند و در سر و بازويشان خارهايي دارند .
*درس هم مي خواني ؟
**نه من در دوران ابتدايي چون خونريزي بيني داشتم به حدي كه بي هوش مي شدم مدير مدرسه گفت : كه ديگر نمي تواند من را در مدرسه قبول كند ، سال دوم ابتدايي ترك تحصيل كردم ، اما دوباره در سال 79 شروع به درس خواندن كردم . شبانه مي خواندم و غير حضوري واحدهايم را پاس مي كردم .
طوري كه در طول 3 سال ، ده بار معدل قبولي در كارنامه ام بود . ده سال را در سه سال خواندم .
*با وجود جن ها چه طور درس مي خواندي ؟
**با وجود آنها من آن قدر انرژي داشتم كه با نمرات عالي قبول مي شدم .
*آيا تو تخيلي هستي؟
**تخيلي نبودم ونيستم .
*به ارتباط با جن ها علاقه نشان مي دادي يعني قبل از اين جريان دوست داشتي با آنها ارتباط برقرار كني ؟
**من اصلا به آنها فكر نمي كردم حتي مطالعه هم در اين زمينه نداشتم .
*قبل از ديدن جن ها چيز غير عادي در خانه تان رخ نداده بود ؟
**تنها اتفاق غير عادي و جالب اين بود كه بعضي چيزهايي كه در جايشان بود از جاي ديگري سر در مي آوردند ، يك بار دسته كليدم را روي ميز در اتاقم گذاشته بودم آن قدر دنبالش گشتم تا وسط كتابهايم پيدا كردم .
*رابطه تو با آنها چه طور بود ؟
**دوست داشتم پيش من بمانند ، من خيلي به آنها عادت كردم وقتي آنها نيستند من هيچ انرژي ندارم .
*دوست داشتي مثل جن ها باشي ؟
**آنها به من مي گفتند : سيستم عصبي تو مشكل داره و زياد عمر نمي كني ، اگر تا يك مدت با ما باشي جزئي از ما مي شوي آنها مي گفتند ما تو را قوي و بعد ضعيف كرديم تا بفهمي هيچ انساني به كمك تو نمي آيد ، آنها از انسانها متنفرند .
*الان چه احساسي نسبت به آنها داري ؟
**دوست دارم دوباره بيايند آخه چند وقتي است كه آنها را زياد نمي بينم . مي خواهم دوباره انرژي بگيرم .
**من مي توانستم در تاريكي مطلق در آينه به چشمهايم خيرع شوم و رنگ آنها را از قهوه اي تيره به كهربائي برسانم و اينكه شبها در آيينه كساني را كه فردا صبح با آن برخورد داشتم مي ديدم . دو برابر يك مرد قدرت داشتم ، جسور وشجاع بودم .
*تو نماز هم مي خواني ؟
**قبل از دوستي با آنها مي خواندم ، ولي بعد از دوستي با آنها نميخوانم چون آنها دوست ندارند.
*وقتي با آنها دوست شديد و رابطه پيدا كرديد در مورد خود چه فكر ميكرديد ؟
**فكر ميكردم از آدمهاي ديگه جدا هستم و از همه آدمها بزرگترم جن ها به من مي گفتند، چشمانت را ببند و من اين كار را ميكردم و با خودم مي گفتم، يك جن بكش – يك جم شرور ويا خوب بكش بعد وقت چشمانم را باز ميكردم يكي از اونها را به صورت تصويري مبهم روي كاغذ مي كشيدم .
*چند سال هست در اين خانه زندگي مي كني ؟
**از موقعي كه به دنيا آمدم 19 سال .
**او فروردين ماه 1377 فوت شده است .
**اول 4 نفر بودند اما الان بيشترند .
**از بچه يكي از جن ها
مادر زينب مي گويد :

Let go and let God.
رها کن و به خدا بسپار.
They say that God is everywhere,
and yet we always think of Him as somewhat of a recluse.
می گویند خدا همه جا هست و با این حال،
همیشه فکر می کنیم از ما دور است.
God is within you,
but we place Him outside and worship Him.
خدا در درون ماست،
اما او را جایی در بیرون خود قرار می دهیم تا پرستش اش کنیم.
God gives birds their food,
but they must fly for it.
خدا غذای پرندگان را می دهد،
اما آنها باید برای به دست آوردنش پرواز کنند.
Preayer is not conguering God's reluctance but taking hold of God's willingness.
دعا غلبه برا مخالفت خدا نیست، بلکه دستیابی به رضایت اوست.
Who falls for love of God shall rise a stare.
کسی که عاشق خداست، می تواند باعث طلوع یک ستاره شود.
If we just stop looking for the
we might see all the wonderful miracles
God makes all around us every day.
اگر دست از انتظار برای معجزه ی باز شدن دریای سرخ برداریم،
خواهیم توانست همه ی معجزات خارق العاده ای که خداوند
هر روز در اطرافمان ظاهر می کند ببینیم.
God does not care much for the importance of our work,
as for the love with which they are done.
کاری که انجام می دهیم،
به اندازه ی عشقی که در کار می زنیم برای خدا اهمیت ندارد.
All religions are paths but the paths are not God.
همه ی ادیان راه رسیدن به خدا هستند، اما خود خدا نیستند.
God is that, the greater than which cannot be conectived.
خداوند از هر آنچه غیر قابل درک، بزرگتر است.
Love is the highest gift of God.
عشق والاترین هدیه ی خداوند است.
Abstaining from luxuries is the way to God.
پرهیز از تجملات، راهی است به سوی خدا.
By practising God's rememberance,
your inner being will be illuminated little by little,
and you'll achieve some measure of detachment from the world.
با یاد آوردن خداوند، درونت به تدریج روشن می شود
و به مراتبی از عدم دلبستگی به دنیا خواهی رسید.
God is the East and the West
and wherever you turn, there is God's face.
خدا شرق است و غرب است.
به هر طرف رو کنی، رو در روی خدا خواهی بود.
The prayer most acceptable to
God comes from a thankful heart.
دعایی که بیش از همه مورد پذیرش خداوند است،
دعایی است که از دل شاکر برخیزد.
Sooner or later you have to seek God. Why not now?
دیر یا زود باید به دنبال خدا بگردی، چرا حالا نه؟
whoever wants to find God will find a way to Him.
هر کسی خدا را بجوید، راهی به سوی او خواهد یافت.
Trust in God, but tie up your camel.
وز توکل، زانوی شتر ببند.
Sleep in peace, God is awake.
با خیال راحت بخواب، خدا بیدار است.
God brings men into deep waters,
not to drown them but to cleanse them.
خداوند انسان را در آب های عمیق فرو می کند،
نه برای غرق کردنش، بلکه برای پاک کردنش.
Know that all that is other than God veils you from Him.
بدان که هر چه غیر خدا باشد، خدا را از چشم تو پنهان خواهد کرد.
All God's testing has a purpose, someday you'll see the light.
All He asks is that you trust Him,walk by faight and not by sight.
همه آزمون های خداوند هدفمند است، روزی نور را خواهی دید.
او فقط می خواهد که به او اعتماد کنی، با ایمانت راه برو نه با چشمت.
God,often in His wisdom,sendshis angels down to walk with us.
We know them best as friends.
معمولا خداوند فرشته هایش را پایین می فرستد تا با ما قدم بردارند.
ما آنها را به صورت دوستان مان می شناسیم.
Don't pray that God's on our side; pray that we're on His side.
دعا نکن که خدا کنار تو باشد، دعا کن که تو کنار خدا باشی.
Some people think it is unfair for
God to put thorns on roses.
Others praise Him for putting roses on thorns.
بعضی فکر می کنند منصفانه نیست که
خدا کنار گل سرخ خار گذاشته است.
بعضی دیگر خدا را ستایش می کنند که کنار خارها گل سرخ گذاشته است.
He that loveth not knoweth not God, for God is love.
کسی که مهربان نیست، خدا را نمی شناسد، زیرا خدا مهر است
يك داستان عجيب لطفا آن را تا انتها بخوانيد
اتومبيل مردي كه به تنهايي سفر مي كرد در نزديكي صومعه ای خراب شد. مرد به سمت صومعه حركت كرد و به رئيس صومعه گفت : «ماشين من خراب شده. آيا مي توانم شب را اينجا بمانم؟ »
رئيس صومعه بلافاصله او را به صومعه دعوت كرد. شب به او شام دادند و حتي ماشين او را تعمير كردند. شب هنگام وقتي مرد مي خواست بخوابد صداي عجيبي شنيد. صداي كه تا قبل از آن هرگز نشنيده بود . صبح فردا از راهبان صومعه پرسيد كه صداي ديشب چه بوده اما آنها به وي گفتند :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»
مرد با نا اميدي از آنها تشكر كرد و آنجا را ترك كرد.
چند سال بعد ماشين همان مرد بازهم در مقابل همان صومعه خراب شد .
راهبان صومعه بازهم وي را به صومعه دعوت كردند ، از وي پذيرايي كردند و ماشينش را تعمير كردند. آن شب بازهم او آن صداي مبهوت كننده عجيب را كه چند سال قبل شنيده بود ، شنيد.
صبح فردا پرسيد كه آن صدا چيست اما راهبان بازهم گفتند: :« ما نمي توانيم اين را به تو بگوييم . چون تو يك راهب نيستي»
اين بار مرد گفت «بسيار خوب ، بسيار خوب ، من حاضرم حتي زندگي ام را براي دانستن فدا كنم. اگر تنها راهي كه من مي توانم پاسخ اين سوال را بدانم اين است كه راهب باشم ، من حاضرم . بگوئيد چگونه مي توانم راهب بشوم؟»
راهبان پاسخ دادند « تو بايد به تمام نقاط كره زمين سفر كني و به ما بگويي چه تعدادي برگ گياه روي زمين وجود دارد و همینطور باید تعداد دقيق سنگ هاي روي زمين را به ما بگويي. وقتي توانستي پاسخ اين دو سوال را بدهي تو يك راهب خواهي شد.»
مرد تصميمش را گرفته بود. او رفت و 45 سال بعد برگشت و در صومعه را زد.
مرد گفت :« من به تمام نقاط كرده زمين سفر كردم و عمر خودم را وقف كاري كه از من خواسته بوديد كردم . تعداد برگ هاي گياه دنيا 371,145,236, 284,232 عدد است.. و 231,281,219, 999,129,382 سنگ روي زمين وجود دارد»
راهبان پاسخ دادند :« تبريك مي گوييم . پاسخ هاي تو كاملا صحيح است . اكنون تو يك راهب هستي . ما اكنون مي توانيم منبع آن صدا را به تو نشان بدهيم.»
رئيس راهب هاي صومعه مرد را به سمت يك در چوبي راهنمايي كرد و به مرد گفت : «صدا از پشت آن در بود»
مرد دستگيره در را چرخاند ولي در قفل بود . مرد گفت :« ممكن است كليد اين در را به من بدهيد؟»
راهب ها كليد را به او دادند و او در را باز كرد.
پشت در چوبي يك در سنگي بود . مرد درخواست كرد تا كليد در سنگي را هم به او بدهند.
راهب ها كليد را به او دادند و او در سنگي را هم باز كرد. پشت در سنگي هم دري از ياقوت سرخ قرار داشت. او بازهم درخواست كليد كرد .
پشت آن در نيز در ديگري از جنس ياقوت كبود قرار داشت.
و همينطور پشت هر دري در ديگر از جنس زمرد سبز ، نقره ، ياقوت زرد و لعل بنفش قرار داشت.
در نهايت رئيس راهب ها گفت:« اين كليد آخرين در است » . مرد كه از در هاي بي پايان خلاص شده بود قدري تسلي يافت. او قفل در را باز كرد. دستگيره را چرخاند و در را باز كرد . وقتي پشت در را ديد و متوجه شد كه منبع صدا چه بوده است متحير شد. چيزي كه او ديد واقعا شگفت انگيز و باور نكردني بود.
.....اما من نمي توانم بگويم او چه چيزي پشت در ديد ، چون شما راهب نيستيد .
لطفا به من فحش نديد؛ خودمم دارم دنبال اون احمقي كه اينو براي من فرستاده مي گردم تا حقشو كف دستش بگذارم.

در دنیای طراحی، هر روز ایده های جدید و جالبی برای افراد علاقمند به طراحی های جدید روانه بازار می شود که بعضی از آن ها واقعاً جای تحسین دارند. این همبرگر غول پیکر نیز یکی از همان ایده های جذاب و دوست داشتنی است که واقعاً نمی شود در مورد آن بحثی کرد. چرا که در واقع یک تخت خواب است که به شکل یک همبرگر با تمام مخلفاتش برای خواب های عمیق شما ساخته شده است.

دوستت دارم ....
ای امید و آرزوی من ، دنیای من 
دوستت دارم....
ای تو به زیبایی یک گل سرخ ، به پاکی یک چشمه زلال ،
به لطافت باران بهار
دوستت دارم....
ای تو فصل بهارم ، همیشه یارم ، همدم این دل پاره پاره ام
دوستت دارم...
ای تو آرامش وجودم ، همه بود و نبودم ، هستی و تار و پودم
دوستت دارم....
ای تو طلوع زندگی ام ، ناجی لب تشنگی ام 
دوستت دارم....
ای تو عشق زندگی ام ، همیشگی ام ، ماندنی ام
دوستت دارم....
دوستت دارم و خواهم داشت ای که تو لایق این 
دوست داشتنی ...
عاشقت می مانم و خواهم ماند ای که تومجنون این دل دیوانه ای...
.به خاطرت جانم را ، زندگی ام را ، فدایت می کنم ،
نثارت میکنم ..
....دوستت دارم که چشمهایم را قربانی نگاهت میکنم ....
اگر می گویم که دوستت دارم از ته دلم می گویم ، 
از تمام وجودم می گویم!
باور کنی ، باور نکنی یک کلام!
دوســــــــــــــــــتت دارم
مرد لحظه ای به او که لبخند تمسخر آمیزی به لب داشت نگاه کرد و گفت: ((از انجایی که فهمیدیم دیشب ۹ ادم با ۱ شتر از این جا گذشته اند . مگر از روی رد پای انها نبود؟))
وبا اشاره به خورشید که آخرین انوارش را از دامنه ی افق جمع می کرد گفت:((این رد پای انسان نیست))
کار را نیمه تمام رها کرد تا مدل های ارمانی اش را پیدا کند . روزی در یک مراسم تصویر کامل مسیح را در یکی از جوانان یافت.او را به کارگاهش دعوت کرد و از چهرهاش اتودها و طرح هایی برداشت.
سه سال گذشت تابلوی شام اخر تقریبا " تمام شده بود اما داوینچی هنوز چهره مناسبی برای یهودا پیدا نکرده بود.
پس از روز ها جوان شکسته و مستی را در جوی ابی یافت.
او را به کار گاهش برد و از بی تقوایی گناه و خود پرستی که بر ان چهره نقش بسته بود طرحی کشید.
وقتی گدا از مستی درامد و تابلو را پیش رویش دید گفت:(( من این تابلو را قبلا" دیده ام .))
داوینچی با تعجب گفت:(( کجا؟))
- سه سال پیش قبل از اینکه همه چیزم را از دست بدهم هنرمندی از من دعوت کرد تا مدل چهره ی حضرت عیسی بشوم!!!!!
روزی خبر نگاری از ادیسون پرسید:((اقا شنیده ام شما برای اختراع لامپ حدود ۹۹۹ شکست خوردید اما چرا همچنان به تلاشتان ادامه دادید.))
ادیسون با لحن خونسردی جواب می دهد:((ببخشید اقا من ۹۹۹ با شکست نخوردم بلکه ۹۹۹ بار یاد گرفتم که لامپ جگونه ساخته نمی شود.))
بدکاری کاری هنگام مرگ ملکه ی دوزخ را دید . ملکه گفت :((کافیست فقط یک کار خوب کرده باشی تا همان تو را برهاند.خوب فکر کن))
مرد به خاطر اورد که یک بار در جنگلی قدم میزد عنکبوتی سر راهش دیده بود و برای اینکه عنکبوت را لگد نکند راهش را کج کرده بود.
ملکه لبخندی به لب اورد ودر همان لحظه تار عنکبوتی از اسمان نازل شد تا به مرد اجازه ی صعود به بهشت را بدهد . بقیه محکومان نیز از تار استفاده کردند و شروع به بالا رفتن کردند. اما مرد از ترس پاره شدن تار برگشت و انها را به پایین هل داد در همان لحظه تار پاره شد ومرد به دوزخ بازگشت.
انگاه ملکه گفت:((شرم اور است که خود خواهی تو همان یگانه خیر تو را به شر مبدل میکند))
===================================================
آیا نام من در دفتر هست؟
دخترکی به میز کار پدرش نزدیک میشود و کنار ان می ایستد. پدر سخت مشغول کار و زیر و رو کردن انبوهی از کاغذ و نوشتن چیز هایی در سر رسید بود و اصلا متوجه ی دخترش نمیشود تا اینکه دختر میگوید:((پدر چه می کنی؟))
پدر پاسخ میدهد :((چیزی نیست مشغول ترتیب دادن برنامه هایی هستم.اینها نام افراد مهمی است که باید با انها ملاقات کنم))
دخترک پس از کمی تامل میپرسد(( آیا نام من هم در این دفتر هست؟))
دخترم چکی سفید امضا برای تو فرستادم تا هر دلت خواست در ان بنویسی و ان را خرج کنی ولی هر وقت خواستی دو فرانک خرج کنی با خودت بگو سومی از ان من نیست و ان را به نیازمند گمنامی بده که امشب به یک فرانک نیازمند است .
جستوجو لازم نیست این نیازمندان گمنام را اگر بخواهی همه جا می یابی![]()
![]()
![]()
![]()
Interview with God
I dreamed i had an interview with God.
"So you would like to interview with me?" God asked.
"If you have the time" i said.
God smiled: "My time is eternity...what questions do you have in mind for me?"
"What surprises you most about mankind?"
God answerd: "That they get tired with childhood, they rush to grow up, and then long to be children again."
"And they lose their health to make money and then lose their money to restore their health."
"That by thinking anxiously about the future. They forget the present.
such that they live in neither the present nor the future."
"That they live as if they will never die. and die as thought they have never lived."
God`s hands took mine and we were silent for a while.
And then i asked: "As a parent what are some of the life`s lessons you want your children to learn?"
"To learn they can not make anyone love them."
God said: "All they can do is let themselves be loved."
"To learn that it is not good to compare themselves to others."
"To learn that is only takes a few secounds to open profound wounds in their heart that we love and it can take many years to health them."
"Tto learn that a rich person is not the one who has the most
but is one who needs the least."
"To learn that there are people who love them;
but simply do not yet know how to expreas or shoe their feelings."
"To learn that two people can look at the same thing and see it differently."
"To learn that it is not enought that they forgive one anothers
but they must also forgive themselves."
"Thank you for your time." i said humbly.
"Is there anything else you`d like your children to know?"
God smiled and said: "Just know that i`m here always."
گفتگو با خدا
در رؤياهايم ديدم كه با خدا گفتگو مي كنم.
خدا پرسيد: پس تو مي خواهي با من گفتگو كني؟
من در پاسخ گفتم: اگر وقت داريد.
خدا خنديد: وقت من بي نهايت است.
در ذهنت چيست كه مي خواهي از من بپرسي؟
پرسيدم : چه چيز بشر شما را سخت متعجب مي سازد؟
خدا پاسخ داد: كودكيشان، اينكه آنها از كودكي شان خسته مي شوند عجله دارند كه بزرگ شوند، بعد دوباره پس از مدتها آرزو مي كنند كه كودك باشند، اينكه آنها سلامتي خود را ا ز دست مي دهند تا پول به دست آورند و بعد پولشان را از دست مي دهند تا دوباره سلامتي خود را به دست بياورند، اينكه با اضطراب به آينده مي نگرند و حال را فراموش مي كنند و بنابراين نه در حال زندگي مي كنند و نه در آينده، اينكه آنها به گونه اي زندگي مي كنند كه گويي هرگز نمي ميرندو به گونه اي مي ميرند كه گويي هرگز زندگي نكرده اند.
دست هاي خدا دستانم را گرفت.
براي مدتي سكوت كرديم.
و من دوباره پرسيدم : به عنوان يك پدر مي خواهي كدام درس هاي زندگي را فرزندانت بياموزند؟
او گفت: بياموزند كه آنها نمي توانند كسي را وادار كنند كه عاشقشان باشد، همه كاري كه مي توانند بكنند اينست كه اجازه دهند كه خودشان دوست داشته باشند، بياموزند كه درست نيست كه خودشان را با ديگران مقايسه كنند، بياموزند كه فقط چند ثانيه طول مي كشد تا زخم هاي عميقي در قلب آنان كه دوستشان داريم ايجاد كنيم اما سالها طول مي كشد تا اين زخمها را التيام بخشيم، بياموزند كه ثروتمند كسي نيست كه بيشترين ها را دارد كسي است كه به كمترين ها نياز دارد، بياموزند كه انسانهايي هستند كه آنها را دوست دارند فقط نمي دانند كه چگونه احساساتشان را نشان دهند، بياموزند كه دو نفر مي توانند با هم به يك نقطه نگاه كنند اما آن را متفاوت ببينند، بياموزند كه كافي نيست كه فقط آنها ديگران را ببخشند بلكه آنها بايد خود را نيز ببخشند.
من با خضوع گفتم: از شما به خاطر اين گفتگو متشكرم. آيا چيز ديگري هست كه دوست داريد فرزندانتان بدانند؟
خداوند لبخند زد و گفت: فقط اينكه بدانند من اينجا هستم؛ هميشه.
از کتاب گفتگو با خدا
ترجمه علی محب خسروی
در چنین روزی تلاش نکنید به شکل مصنوعی با استفاده از دستگاه زندگی ام رابه من برگر دانید و این را بستر مرگ من ندانید . بگذارید ان را بستر زندگی بنامم و بگذارید جسمم به دیگران کمک کند که به زندگی ادامه دهند.
چشم هایم را به انسانی بدهید که هرگز طلوع افتاب را ندیده است
قلبم را به کسی بدهید که از قلب جز خاطره ی دردها ی پیاپی
وازاردهنده چیزی بیاد ندارد.
کلیه هایم را به کسی بدهید که زندگی اش به ماشینی بسته است
که هر هفته خون او را تصفیه می کند.
استخوان هایم و عضلاتم و تک تک سلول هایم و اعصابم را بردارید و
راهی پیدا کنید که انها را به کودکی فلج پیوند بزنند.
هر گوشه از مغز مرا بکاوید سلول هایم را اگر لازم شد بردا رید و بگذارید به رشدخود ادامه دهد تا به کمک انها پسر لالی بتواند با صدای دورگه
فریاد بزند و دختر ناشنوا زمزمه ی باران را روی شیشه ی اتاقش
بشنود.
انچه را که در من باقی می ماند بسوزانید خاکسترم را به دست خاک
بسپارید تا گل ها بشکفد اگر قرار است چیزی از وجود مرا دفن کنید
بگذارید خطاهایم باشد. گناهانم را به شیطان و روحم را بدست خدا
بسپارید و اگر گاهی دوست داشتید یادم کنید عمل خیری انجام دهید
یا کلمه ای محبت امیز بگویید .
اگر انچه را گفتم برایم انجام دهید همیشه زنده خواهم ماند.
وقتی اخرین صحنه از زندگی اش به نمایش درامد متوجه شد که در خیلی از اوقات در سخت ترین و ناراحت کننده ترین شرایط تنها بوده و این موضوع او را رنجاند و از خدا سوال کرد:
خدایا تو گفتی چنانچه تصمیم بگیرم که با تو باشم همیشه همراه من خواهی بود ولی متوجه شدم در بدترین شرایط زندگی فقط یک رد پا وجود دارد! نمی فهمم چرا؟ نمی فهم چرا در مواقعی که بیشترین احتیاج را به تو داشتم مرا تنها گذاشتی؟
وخدا پاسخ داد:
مخلوق عزیز و گرانقدر من تو را دوست دارم. هرگز تو را تنها نگذاشته ام.
زمانی که تو در ازمایش و رنج بودی فقط یک جای پا می دیدی و این
درست زمانی بود که من تو را در اغوش گرفته بودم![]()
![]()
![]()
![]()
![]()
گوهر از سنگ است,ما گرانش کرده ایم,
اینچنین بودست,ما چنانش کرده ایم,
سنگ زیبای بدخشان پاره سنگی بیش نیست,
ما ز غفلت تاج شهانش کرده ایم.
